تبليغاتX
زنی از جنس باران ....
 
دلبرانه تر از آنی که توان سرودنت را داشته باشم ... مجنون می شوم !!
 
 

نیت کردم و چشمامو بستم و حافظ را باز کردم :

* نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

  عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد  ...

 

خدایا :

من باور کردم ، حالمو نگیری ها ؟؟

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:28  توسط ستاره  | 

آن کس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آن کس که بداند و نداند که بداند

بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آن کس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

آن کس که داند و نداند که نداند

در جهل مرکب البدالدهر بماند

  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 17:0  توسط ستاره  | 

 

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: " آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد ! "

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد : آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد .

 پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.


"  یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است.   "

 

                                  $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$

 

خب ، حالا من می خوام تصمیم بگیرم وقتی تکلیف خودم رو با دلم نمی دونم چیکار باید بکنم ؟! 

 

 

پ.ن.     مَرد = شیطان مسلّم   

 

  نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 15:4  توسط ستاره  | 

 

ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این

که در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم !


" دکتر شریعتی "

 

  نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 9:37  توسط ستاره  | 

 

 

 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 16:11  توسط ستاره  | 
 

خسته ام از آزادی های دروغین !
آزادی حقیقی را نشانم دهید ............................

 

  نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 14:35  توسط ستاره  | 
 

                          " اتفاق وقتی می‌افتد که  انتظارش را نداری ! "

 

این چیزی است که من بارها به چشم دیده ام و باز بی‌تاب و منتظر نشسته ام !

 

  نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:52  توسط ستاره  | 
 

کاش می شد لحظه ها را پس گرفت .....

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 10:7  توسط ستاره  | 
 

اون که می خواستی تو غبارها گم شد

مرغی شد و پشت حصارها گم شد  ...  

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 7:56  توسط ستاره  | 
 

مث دندونی شدی که فاسد شده !!

خراب شده ولی باز دلم نمیاد بکنم و بندازمش دور !!

...

چه خاکی بر سر کنم ؟!

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 14:43  توسط ستاره  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
JavaScript Codes