تبليغاتX
زنی از جنس باران ....
 
دلبرانه تر از آنی که توان سرودنت را داشته باشم ... مجنون می شوم !!
 
 

واسه خودت میای ، می ری

خونسرد و بی تفاوت و شرطی شده !!

انگار نه انگار که ...

وقتی دلم بی نهایت تنگ می شه ، فقط و فقط حواله ات می دم به خدایی که جای حق نشسته !

بی خیال !!!

 

هر کسی می آید

به هوای هوسی هم که شده

سرکی می کشد و

می گذرد ...

 

  نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 9:48  توسط رویا  | 

 

لبخند زدی و آسمان آبی شد 

شبهای قشنگ تیر مهتابی شد

پروانه پس از تولد زیبایت

تا آخر عمر غرق بی تابی شد

 

 

                                               دوستت دارم تا همیشه   

 

***********************************

 

 

24 تیر یکی از سال های خوب خدا ....

سپیده دمید

پنجره ای رو به آسمان باز شد

شاخه های نور از زمین رویید

چشمه جوشید

آهو بچه ای رقصید

غنچه خندید و گل باز شد

درختی شکوفه هایش را دید

خرگوشی سر از خواب برداشت

زاغچه ای از روی دیوار برای اولین بار پرید

کوه، هاله ی خورشید را دید

رود، زمزمه ی صبح را شنید

ماهی، با شور و شوق، نغمه ی هستی را سرود

و همزمان، تو به دنیا آمدی

 

**  شکوفه های صورتی فدای مهربونی هات

یه دل که بیشتر ندارم، اونم فدای خوبی هات

 

                       تولّدت مبارک ، بهترینم ....

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 8:32  توسط رویا  | 
 

دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است

شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است

کوه را با آن بزرگی می توان هموار کرد

حرف ناهموار را ، هموار کردن مشکل است ...

 

  نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 8:43  توسط رویا  | 
 

 

یکی پرسید اندوه تو از چیست ؟

سبب ساز سکوت مبهمت کیست ؟

برایش صادقانه می نویسم :

برای آن که باید باشد و نیست ...

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:5  توسط رویا  | 
 

از سلام بخاطر خداحافظی آخرش بیزارم !

این دو سال تمام دغدغه ام این بود :

اگر آمدی ، چرا رفتی ؟

اگر می خواستی بروی ، چرا آمدی ؟!

جنایتکارترین آدم ها آنهایی هستند که با هدف سلام می کنند و بی انگیزه خداحافظی !!

و خودت خوبتر از همه می دانی که :

* حساب این قوم، با کرام الکاتبین است *

هرگز نمی بخشمت عزیزترینم ، هرگز ...

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 9:22  توسط رویا  | 

 

دلم تنگ است !

دلم اندازه ی دشت وسيع غصه ها تنگ است !

گلوی قلب من از دوری يک فرد رويايي، اسير بغضی از جنس بيابانی پر از سنگ است !

دل بيچاره ام را پشت ديوار غرورم حبس کردم  تا مبادا ياد يک کَس عقل و هوشش را به چنگ آرد

و می گفتم که :

 

عشق آغاز يک جنگ است !

دلم تنگ است ...

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 13:48  توسط رویا  | 
 

دیروز بدون این که بخوام ازت فرار کردم !!

بی نهایت برام سخت بود ولی مجبور بودم. هر چند عذابی که تا وقت خوابیدن داشتم کم از اون فشار،  نبود. اما باید به دلم ثابت می کردم که تو این روزها فقط لحظه ای مرا می خواهی ! و این نوع بودن، سربار بودنی بیش نیست و هیچ لذتی نه برای تو و نه برای من دارد.

خیلی برایم سخت بود اما تمام توانم را به کار گرفتم و بهت گفتم نمیام !

بهانه آوردم و تو مثل همیشه گیر دادی و متلک بارونم کردی و من به بیراهه زدم. امیدوار بودم بفهمی منی که آرزویم لحظه ای در کنار تو بودن است چرا دیروز سرگردان بودن و طفره می رفتم، هر چند می دانم تو اصولی ترین و مهم ترین چیزها رو نمی فهمی یا خود را به نفهمی می زنی ...

از همه چیز این روزها به هم ریخته ام :

از تهمتی ناروا و دروغ که الان رو شده کی بهم زده دلم بی تاب بود،

از رفتارهای بی تفاوت و سرد خودت،

از هرزه گردی ها و نمک نشناسی هایت،

از بی حیایی و قدر ناشناسی ات، 

از خانواده ات که پشت سر حرف بارونم می کنن و پیش رو مهربان و صمیمی جلوه می کنند و حالم رو بدتر می کنند، داغ هایم را بیشتر و زخم هایم را بازتر می کنند.

و تو بیش از همه ...

دیروز که گفتی زنگ زدم از دلت در بیارم اما سر دلت بمونه بهتره ، جدی گفتم که : خیلی وقته خیلی چیزها سر دل من مونده ، اینم روی بقیه اش .

خسته ام عزیز دلم خیلی خسته

آن روز که رفتی و صدای خرد شدنم را شنیدی

با صلابت ایستادی و بر ویرانه ی پیکرم

عکسی قهرمانانه به یادگار گرفتی

راستی !

من چندمین قربانی ات بودم ؟!!

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 12:21  توسط رویا  | 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 15:2  توسط رویا  | 
 

 

دندونی که درد گرفت را باید کند و انداخت دور !!

... خیلی با خودم کلنجار رفتم تا به این جا رسیدم ، به این راحتی ها هم نبود ولی بیش از این جایی واسه داغون شدن ندارم.

ناخواسته دارم به یه جاهایی می رسم که نباید می رسیدم.

کاش هرگز برنگشته بودی !

کاش همانطور دوست داشتنی و قابل احترام واسه قلب و روحم و ذهنم مونده بودی ! اومدی خودت رو خراب تر کردی، حیف .

متاسفم که هنوزم عاشقانه دوستت دارم ، متاسفم که هنوزم هم ذره ای از عشقم نسبت به تو  کم نشده.

ولی خب تو دیگه ارزش و لیاقت این دوست داشتن رو نداری .

اشکال نداره : " خلایق، هر چه لایق " !!

خسته ام ، خیلی خسته ... صورتم با سیلی سرخه ، اینو فقط خودم می دونم .

هنوز نفهمیدم چرا برگشتی ؟ حیف، دلم بیخودی خوش بود .

شاید برگشتی تا از عذاب وجدانت کم بشه .

نمی دونم .

امروز صبح بدون این که بفهمم دارم چکار می کنم چشمامو بستم و با تمام سختی کار، انگشترت رو که سال هاست زینت بخش انگشت دست چپمه بیرون کشیدم و بوسیدم و گذاشتم توی جاجواهری داخل کمدم !

( این دو تا متن آخری سمت چپ وبلاگ هم (غروب شد. خورشید رفت ! ... ، عاشق کسی باش که ... ) تقدیم به تو ، با تمام حس و حالم !! )

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 8:45  توسط رویا  | 
 

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است،

کارم از گریه گذشته ست، از آن می خندم !! 

 

  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:3  توسط رویا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
JavaScript Codes